دیر تراز معمول از شرکت بیرون اومدم… بارون قطع شده بود … ولی بوی نم خوبی می اومد … سر راه از دکه روزنامه فروشی ،مجله فیلم ویژه چشنواره گرفتم … اولین چیزی که به ذهنم رسید جشنواره دوسال پیش بود …به مدت یه هفته هرشب سانس آخر رفتیم سینما … خوش گذشت و چه زود گذشت … تو صف تاکسی شروع کردم به ورق زدن مجله … چندتا فیلم انتخاب کردم … میدونستم که قراره جشنواره امسال زودتر شروع شه ولی نه امشب … و به نظرم بی معنیه که تاریخ جشنواره عوض شه !!! فکر کردم که چه بد که امسال هیچ برنامه ای و بلیطی برای فیلم دیدن ندارم … حواسم به ساعت نبود که به اریکه ایرانیان رسیدم… شلوغ بود … فهمیدم که باید یه خبرایی باشه … رفتم لیست فیلمها رو برای شب های بعد نگاه کنم … که یه دفعه دیدم فیلم سانس 20:00 ” به رنگ ارغوان ” … به ساعت نگاه کردم … 19:45 … به تکاپو افتادم ببینم همون طرفا کسی بلیط می فروشه … که چندتا بلیط از دست دادم … ساعت 20:00 … خیلی ناامید توی اون راهروی ورودی سینما ایستاده بودم که یکی از مسئول های سینما با چندتا بلیط داشت می رفت پایین … ـ بلیط دارید ؟! ـ آره بیا پایین … بالاخره راضی شد همون بالا بفروشه … و من در حالیکه کلی ذوق زده شده بودم رفتم داخل سالن … ردیف سه صندلیه یک، یکی از دنج ترین صندلیه های سالن … و اینکه فیلمشو دوست داشتم …
احساس می کنم مثل مرده ها شدم … یا شایدم هم مردم .. ولی نه !!! هنوز تنها صدای نفس های بی رمق من است که در این خلوت سرد می آید …
