ماسک خوشبختی

 می آید  و ما اشک هایمان را پنهان میکنیم و بی در نگ  ماسکهای خوشبختی میزنم حتی در نیمه شب تاریک … می آید و ما شادی در صدایمان می پاشیم تا غمی را که همین نزدیکیست حس نکند … می آید  و نمی داند ما پیشتر چه حالی داشتیم

 می رود و ماسک های خوشحالیمان بی درنگ از صورت ما می افتد … می رود و غمی در صدایمان جاری می شود … می رود و ما بی درنگ در کنج تنهایی خود قایم میشویم ….

…می رود و من چقدر خوشحالم که یکی از ما خوشحال است


 *حال و هوای این پست مال این روزها نیست ولی پستی بود که باید نوشته می شد یه خاطر آدمی که  درش حضور دارد … 


سر خط … 1390

روزگار من دیگه از این روزها گذشته .. حالا به هفته و ماه ها رسیدم … شاید هم سالها… چند ساله دیگه باید بگذره … مرا در گذر این سالها چه می شود …

اینکه امسال زود گذشت ، دیگه خیلی تکراری شده … خیلی وقته که سالها زود میگذره … سال 1389 هم مثله همه این سالها خیلی زود گذشت  ولی برای من سال خوبی بود … سال گذشتن از مرزها بود … از خیلی از مرزها گذشتم ..حتی از مرزهای خود ساخته ای که  به نظر می رسید هیچ چیز ارزشی نداره که پیش برم .. ولی یک روز از بین 365 روز امسال فهمیدم که خیلی چیزها ارزششو داره …  

بهترین اتفاق سال : دیدن دوباره یه دوست … حامد

بهترین سفر سال :  ایتالیا – ونیز  

بهترین رستوران سال : رستوران کوکو

بهترین کادوی سال : یه گردنبند

بهترین فیلم سال : چهل سالگی ( سینما فرهنگ )

بهترین حادثه سال : شرط بندی تاریخ 8 شهریور

چهره های محبوب سال :  آزاده ، شهروز

بهترین هم صحبت سال : مامان

بهترین دوست سال  به تکرار سال های گذشته : سیما

بهترین سورپرایز سال : اختاپوس جام جهانی از طرف اهالی پرداراز

بدترین روزهای سال : جمعه  14 آبان

بدترین اتفاق سال : همین دو هفته پیش بود .. دیگه بدترین اتفاق که گفتن نداره

و خیلی اتفاقهای دیگه …..

دیگه روی این سالهای جدید برای یه شروع جدید هم نمیشه حساب باز کرد … راستش منتظر هیچ سال جدیدی نیستم … هرچند منتظر خیلی اتفاقها تو زندگیم هستم … برام فرقی نمیکنه 89 باشه یا 90  یا حتی 91… فقط نگران سالهای از عمرم هستم که می گذرن …و نگران اون روزی که بخوام اقسوس سالهای رفته رو بخورم …. ولی خب مطمئنا خیلی هم به حرف من نیست به هر حال همه این سال ها میگذرن ….

یادم نمیاد پارسال لحظه سال تحویل چه آروزیی داشتم …. ولی امسال آرزویی دارم که هیچ وقت یادم نخواهد رفت …

1389 نقطه تمام

سر خط

 

*سال نو مبارک

به امید بهترین ها در سال نو

 

 

آسمان آبی نیست …

 

آسمان دل من هم …. ولی هنوز آبی رو دوست دارم … درست مثل تو …

هوا گرفته است …

هوای دل من هم ….ولی هنوز میتونم چشمهامو ببندم و به هوای تو ، توی خیالم غرق بشم ….

هوا بارانی نیست …

ولی هوای دل من بارانی ست ..

 

برای خودم !!!

بلاگم یه سال شده … ولی نه تنها سعی نکردم نوشته ویژه ای بنویسم بلکه حساب این که چند وقته بهش سر نزدم از دستم خارج شده … نمی دونم چند بار رفتم سراغ پست جدید نصفه ولش کردم …

دلم میخواست از همه اتفاق های این مدت بنویسم … این مدت انقدر در گذشت سریع زمان و اتفاقها  گیج و گنگ بودم که نمی دونستم دارم چه میکنم … فقط گوشه تقویم اتفاقات رو ثبت می کردم تا الان بعد از نزدیک دو ماه برگردم و بگم وای چه زود … می دونم مال امروز دیروز نیست … مال دو ماه پیش نیست … ولی زود بود …

اون شب واقعا آفتابی بود از اون شبها که چشمات هیچ تصمیمی برای خواب رفتن ندارن   !!!

وقتی بهم گفت باید توضیح بدی حتی دیگه یادم نمی اومد که چی گفته بودم … حافظه ام به کلی پاک شده بود …ولی اون خیلی خوب یادش بود که چی گفتم …هیچ وقت انقدر جدی ندیده بودمش … هنوز بهش نگفتم که اون همه جدیت رو دوست داشتم … نمی دونم آخرش توضیح دادم یا نه !!! آخرش قانع شد یا نه !! شاید من قانع شدم …

وقتی رسیدم خونه فقط با اون می تونستم حرف بزنم و گریه کنم ، ازم پرسید آخرش چی … گفتم نمی دونم واقعا نمی دونم … بهش گفتم یک سال و نیم کم نیست !! گفت آره خیلی … گفتم تو که خوب می دونی یک سال و نیم چقدر می تونه متفاوت باشه !!

وقتی نشتم روبروش ازش پرسیدم سعی کردی فراموش کنی ؟! گفتی : آره واقعا سعی کردم … گفتم خب آخرش ! گفتی اینجام چون نتونستم …

روزهای قبل از رفتن بود … اومده بود خداحافظی .. باورم نمی شد قراره یه ماه نبینمش … هر روز باهم حرف میزنیم … این فقط اونه که براش اونجوری میتونم حرف بزنم وقتی ازم پرسید باهاش حرف زدی و نظرش چیه !! میگم باورت میشه حرف نزدیم باهام .. بعضی وقت ها حرف زدن باهاش خیلی سخت میشه … شب آخر فقط پرسیدم نظری نداری ؟ همه چیز در همین حد موند  …  ولی بهش نمی گم با تو بهتر میشه حرف زد … میگم کلی حرف دارم وقتی  برگردم …

وقتی رسیدم باورم نمی شد …کلی دور بودم … اون مدت فقط حرف سر رفتن بود … رفت و برگشت من و رفتن بی برگشت اون … نمیدونه که همه جا به یادش بودم … نمی دونه کی و کجا بیشتر به یادش بودم …نمی دونه من فقط کافی بود چشمهامو ببندم تا برم تو خیالات خودم …

بر می گردم … به زندگیم بر میگردم … دلم برای اینجا تنگ نشده بود ..  ولی دلم تنگ بود

مخالفت نمی کنم … انتظارشو نداشتم و انتظارشو داشتم که مخالفت کنم .. بهم میگه بهش فکر نکن ولی نمیتونم … بازم هم اون تنها کسی هست  که میتونم باهاش حرف بزنم … بهش میگم ناراحت نیستم ولی نگرانم … 

من رفتم و برگشتم ولی کاشکی اون بره …

ساده بخند … بخواه و منتظر بمان !!!

باید منتظر باشی … باید حس انتظار همیشه باهات باشه …… باید شب وقتی منتظری بخوابی … باید نصفه شب با یه احساس بد از خواب بپری … باید صبح با حس انتظار از خواب بیدار شی … باید یه روز لحظه به لحظه منتظر باشی … باید خیلی خیلی منتظر باشی …فرداش … و حتی روزهای بعدش … انوقت شاید بفهمی هیچ چیز ارزش نداره …

 باید ساده باشی … ساده فکر کنی … ساده باور کنی .. ساده بپذیری …ساده منتظر بمونی … انوقت می فهمی همه چیز به سادگی باور تو تموم میشه … به همین سادگی…

باید بخوای … باید از ته دلت بخوای … باید احساس کنی با تمام وجود می خوای …باید انقدر بخوای که دیگه نتونی بهش فکر نکنی … انوقت می فهمی خیلی چیزها  به خواست تو نیست …

باید بخندی … باید زیاد بخندی … انقدر بخندی تا به گریه بیافتی … باید هیچکس ندونه داری می خندی یا گریه میکنی … انوقت می فهمی خندیدن اصلا آسون نیست …

 

 

روزهای اردیبهشتی

چه اسفندها… آه!
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می‌رسی
از همین راه…
 
 اردیبهشت شروع شده ولی روزها اصلا اردیبهشتی نیستن …
  
 یه روزی از همین روزها…
 -چند وقته ناراحتم …
 – چرا ؟-
نمی دونم …اوضاع دوست داشتنی نیست … این روزها رو دوست ندارم …می دونی خیلی اذیتم نمی کنه ، همه چیز در حد خوبی هست … ولی تنهایی رو دوست ندارم … 
 
 امروز … 
 –خوبی ؟ 
 - خوبم …نمی دونم نه … این روزها رو اصلا دوست ندارم … ولی تنهاییم رو دوست دارم … 

 

 

به راستی عادت می کنیم !!!

ع ا د ت … از این کلمه همه جوره  بدم می آد … از عادت های روزانه و عادت های ماهانه گرفته تا یه عمر عادت می کنیم … به چی باید عادت کرد و چطور می شه عادت کرد!

عادت می کنیم …

چطور می شه به این زندگی هزار رنگ عادت کرد !!!

چطور می شه به این آدمای رنگ و وارنگ عادت کرد !!!

نه  واقعا نمی شه عادت کرد!!!…

من به گذر تند روزها ، هفته ها ، ماه ها و سالها عادت نکردم …  من فقط یاد گرفتم بنویسم ، عادت می کنیم … من به این که خیلی چیزها تغییر دادنی نیستنن پذیرفتنی هستن عادت نکردم … من به آمدن ها و رفتن ها …  هرگز نیامدن ها … برای همیشه رفتن ها  … بودن ها و نبودن ها …  به دور بودن ها عادت نکردم …

به ساده بودن و ساده گذشتن هم عادت نکردم …

همه این سالها عادت نکردم … و نمی خوام عادت کنم … نمی خوام به این روزها عادت کنم و اسیر روز مرگی شم …نمی خوام به همه این آدما عادت کنم  و تنها باشم … نمیخوام انقدر به تنهاییم عادت کنم که هر روز تنها و تنهاتر شم  … 

سر خط … 1389

چشمهامو می بندم و به امسال فکر میکنم … تک تک خاطرات درباره تداعی میشن … فکر میکنم انتظار چقدر از این اتفاق ها رو داشتم  و تا چه حد غافلگیر شدم … به نظر میرسه که هیچ اهمیتی نداره که من از خودم ، آدما ، اتفاق ها و زندگی چه انتظاری داشتم … تنها چیزی که باید پذیرفت همه اون چیزهای خوب و بدی هستند که اتفاق افتادند و برای همیشه تو ذهن من موندنی شدن  … امسال خیلی جدی تر از اونی شروع شد که بخواد انقدر بی تفاوت تموم شه  ولی خب به نظر می رسه که همین بود …

امسالˏ من در انتظار آمدن پاییز و در انتظار تموم شدن زمستون زود گذشت … تو این روزهای آخر سال  من منتظر هیچ چیز نیستم ، حتی سال جدید… امسال انقدر ها هم ، متفاوت از سالهای دیگه نبود …همیشه این موقع که میشد خیلی منتظر بهار بودم … بهار … شروع تازه … ولی  حالا فقط می خوام که امسال تموم شه …. سالی که تموم میشه پر از شروع های تازه بود … پر از امید ها … پر ازشاید …که خیلی هاش حالا جزئی از دادشته های من شدن و خیلی هاش بر باد رفتند … به نظر می رسه این سالی که شروع می شه ولی فقط یه کوله بار داره میاره که جاده 25 سالگی من توشه …امسال  خیلی دیر باور شدم … این روزها حتی باور بهار هم سخت شده … این شکوفه ها و این فال حافظ آخر سال روهم نمی شه باور کرد …

1388  نقطه تمام

سر خط

 

*سال نو مبارک

 

داد دل . . .

دلم در پی بودنیست … بودنی که مال من نه ، بلکه برای من باشد … بودنی از جنس نزدیکی ها ، حتی اگر دور … خیلی دور … بودنی که بودنم معنا پیدا کنه تا همیشه ، برای همیشه …

دلم در پی صداییست … صدایی که مال من نه ، بلکه برای من باشد …صدایی از جنس هم صداهایی ، حتی اگر خاموش …

دلم در پی لبخند یست …. لبخندی که مال من و برای من باشد …. لبخندی از جنس شادی ها …. در چشمانم ، نه بر روی لبانم …

 

 

همین که گفتم … .

این روزها و شب ها ! واقعا نمی شه ازشون نوشت ! این روزها انقدر زود ، شب می شن  .. این شبها انقدر زود  ، روز می شن … که مجال نوشتن به من نمیدن … این روزها من هستم و من ….. وخدایی که اون بالاست … مثل همیشه …

این روزها به سرعت در پی بهار در گذرند اما دریغ از بوی بهار … این شب ها  که به سرعت در پی بهار کوتاه  و کوتاه تر می شن ، هنوز چقدر طولانی هستن …

.

.

.

خیلی وقته ننوشتم … دوهفته ، سه هفته … شاید ماه …. می خوام  ، ولی نمی تونم … می تونم ، ولی نمی خوام… نمی دونم ، کدوم فعل و فکر منفی که باعث میشه من ننویسم … شاید جنس حرفها و فکر های من این روزها نوشتنی و گفتنی نیستن… شاید باید گذاشت این روزها ناگفته بگذرن …

 

* می خواستم بگویم :

……………….” گفتن نمی توانم “

آیا همین که گفتم

یعنی

………همین که

…………….گفتم ؟

« ورودی‌های پیشین
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.