Archive for سپتامبر, 2010

برای خودم !!!

بلاگم یه سال شده … ولی نه تنها سعی نکردم نوشته ویژه ای بنویسم بلکه حساب این که چند وقته بهش سر نزدم از دستم خارج شده … نمی دونم چند بار رفتم سراغ پست جدید نصفه ولش کردم …

دلم میخواست از همه اتفاق های این مدت بنویسم … این مدت انقدر در گذشت سریع زمان و اتفاقها  گیج و گنگ بودم که نمی دونستم دارم چه میکنم … فقط گوشه تقویم اتفاقات رو ثبت می کردم تا الان بعد از نزدیک دو ماه برگردم و بگم وای چه زود … می دونم مال امروز دیروز نیست … مال دو ماه پیش نیست … ولی زود بود …

اون شب واقعا آفتابی بود از اون شبها که چشمات هیچ تصمیمی برای خواب رفتن ندارن   !!!

وقتی بهم گفت باید توضیح بدی حتی دیگه یادم نمی اومد که چی گفته بودم … حافظه ام به کلی پاک شده بود …ولی اون خیلی خوب یادش بود که چی گفتم …هیچ وقت انقدر جدی ندیده بودمش … هنوز بهش نگفتم که اون همه جدیت رو دوست داشتم … نمی دونم آخرش توضیح دادم یا نه !!! آخرش قانع شد یا نه !! شاید من قانع شدم …

وقتی رسیدم خونه فقط با اون می تونستم حرف بزنم و گریه کنم ، ازم پرسید آخرش چی … گفتم نمی دونم واقعا نمی دونم … بهش گفتم یک سال و نیم کم نیست !! گفت آره خیلی … گفتم تو که خوب می دونی یک سال و نیم چقدر می تونه متفاوت باشه !!

وقتی نشتم روبروش ازش پرسیدم سعی کردی فراموش کنی ؟! گفتی : آره واقعا سعی کردم … گفتم خب آخرش ! گفتی اینجام چون نتونستم …

روزهای قبل از رفتن بود … اومده بود خداحافظی .. باورم نمی شد قراره یه ماه نبینمش … هر روز باهم حرف میزنیم … این فقط اونه که براش اونجوری میتونم حرف بزنم وقتی ازم پرسید باهاش حرف زدی و نظرش چیه !! میگم باورت میشه حرف نزدیم باهام .. بعضی وقت ها حرف زدن باهاش خیلی سخت میشه … شب آخر فقط پرسیدم نظری نداری ؟ همه چیز در همین حد موند  …  ولی بهش نمی گم با تو بهتر میشه حرف زد … میگم کلی حرف دارم وقتی  برگردم …

وقتی رسیدم باورم نمی شد …کلی دور بودم … اون مدت فقط حرف سر رفتن بود … رفت و برگشت من و رفتن بی برگشت اون … نمیدونه که همه جا به یادش بودم … نمی دونه کی و کجا بیشتر به یادش بودم …نمی دونه من فقط کافی بود چشمهامو ببندم تا برم تو خیالات خودم …

بر می گردم … به زندگیم بر میگردم … دلم برای اینجا تنگ نشده بود ..  ولی دلم تنگ بود

مخالفت نمی کنم … انتظارشو نداشتم و انتظارشو داشتم که مخالفت کنم .. بهم میگه بهش فکر نکن ولی نمیتونم … بازم هم اون تنها کسی هست  که میتونم باهاش حرف بزنم … بهش میگم ناراحت نیستم ولی نگرانم … 

من رفتم و برگشتم ولی کاشکی اون بره …

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.