می آید و ما اشک هایمان را پنهان میکنیم و بی در نگ ماسکهای خوشبختی میزنم حتی در نیمه شب تاریک … می آید و ما شادی در صدایمان می پاشیم تا غمی را که همین نزدیکیست حس نکند … می آید و نمی داند ما پیشتر چه حالی داشتیم
می رود و ماسک های خوشحالیمان بی درنگ از صورت ما می افتد … می رود و غمی در صدایمان جاری می شود … می رود و ما بی درنگ در کنج تنهایی خود قایم میشویم ….
…می رود و من چقدر خوشحالم که یکی از ما خوشحال است
*حال و هوای این پست مال این روزها نیست ولی پستی بود که باید نوشته می شد یه خاطر آدمی که درش حضور دارد …