Archive for فوریه, 2012

ما ز یاران چشم یاری داشتیم…

با انچه من ارزوشو داشتم خیلی فرق میکنه …

این متفاوت بودنش نیست که منو خیلی اذیت میکنه … این فاصله بین خواسته ها و رویاهای من با واقعیته که ناامید کنندست … اینکه مدام با همه تلاش های من در جهت دور تر شدن پیش میره تا نزدیکی ….
دورتر و دورتر میشم … و حتی تو هم هیچ تلاشی نمی کنی که منو نزدیک کنی … خسته ام از نشون دادن اون چیزی که در ذهن و دلم میگذره .. خسته ام از فرار از تصوراتی که با من متفاوته … خسته ام … و حتی تو هم کمک نمیکنی ….

 

وبلاگ من !!!

  دلم برای وبلاگم خیلی تنگ شده بود  … برای اون موقع ها که حرفهای دلم رو با هزار راز و رمز اینجا می نوشتم …

 خیلی وقته ننوشتم .. نه برای خودم .. نه برای تو … نه برای هیچکس دیگه ….

 یه عالمه حرف .. دغدغه .. نگرانی .. نا امیدی .. خستگی  .. و یه عالمه امیدارزولحظه های ناب برای نوشتن داشتم … که هیچ کدوم ثبت نکردم … الان که فکر میکنم برای ثبت نکردنه خیلی از اون لحظه ها ناراحت می شم …  برای خیلی از اون لحظه هم خوشحالم که برای همیشه  و همیشه فقط در دل و ذهن من باقی خواهند موند چه خوب چه بد ….

  در تمامی این دوران که ننوشتم لحظه های عجیبی رو تجربه کردم .. شاید به خاطر این نمی ننوشتم چون من و زندگی بی ثبات ترین لحظات رو تجربه می کردیم ، البته هنوز هم هست .. هنوزم من و زندگی با هم درگیریم … شاید این جریان قراره برای تمامی عمر با من باشه و من نمی خوام بپذیرم …در تمامی این سالها تلاشم برای رام کردن زندگی به نحوی که دوست دارم بوده … ولی حالا می بیینم زندگی سر سخت تر  از این حرفهاست …. و من خیلی خسته ام …..

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.