شاید تو هم یه روزی به همین غیر منتظره ای از راه برسی …. کاشکی تو انقدر دیر نیای وقتی که دیگر منتظرت نباشم ….کاشکی تو نرم و اهسته و با حوصله بیای ….

کاشکی تو ببایی و مرا بغل کنی …

Advertisements

باد مرا خواهد برد

اینکه میگن این طوفان ها آدم رو نمیکشه و قوی تر می کنه  همش حرفه … امروز پشت چراغ قرمز باد ناجوانمردانه هلم می داد و من تمام نگاهم  به ماشین ها بود و غرق در افکارم  … سعی می کردم پاهایم رو محکمتر فشار دهم …وسط افکارم این شعر هی می اومد و می رفت تا نگاه می کنی وقت رفتن است. باز هم همان حکایت همیشگی … من لابلای فکرهایم یه دفعه خودم رو رها کردم … و باد مرا برد …. چراغ سبز شده بود … این فقط طوفان زندگیست که سبز و قرمز حالیش نمی شود …..

 نا امیدی …. تنهایی … این روزها بیشتر از این ها نیستند …. امیدی به هیچ اتفاقی نیست ….. این روزها ادمها به راحتی به هم می گویند برایم مهم نیستی نه خودت نه زندگیت …. 

انقدر از اون روزها ننوشتم تا تموم شدند و رفت … از اولش هم رفتنی بود …شاید بیشتر ازانچه که باید می موند هم مونده بود … گفت تو زندگی اشفته ای داری …. تلخ ولی واقعیت …

حیف …. کاشکی به وقتش نوشته بودم و الان می خوندم خط به خط …. کاشکی نوشته بوم که اون روزها سخت ولی دوست داشتنی بودند … کاشکی نوشته بودم زیاد نمی خندیدم ولی می خندیدم …
کاشکی می نوشتم که دلم می خواست اون گوشه های دنج رو برای همیشه داشته باشم ….

ازاون روزها و شبها هیچی نموند … فقط بخشی از من رو برد ….